محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

863

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بنشستند . و مهتران لشكر و بزرگان همه نشسته بودند . هيچكس سخن نگفت نه ملك و مهترانش و نه ايشان . ملك بفرمود كه بيرون رفتند . پس ملك روى به مهتران خويش كرد و گفت : چگونه ديديد ايشان را ؟ گفتند : قومىاند كه به زنان مانند و از ما هيچكس نيست كه نه بوى ايشان شنيد كه نه مرديشان بجنبيد . پس چون ديگر روز بود ملك ايشان را بازخواند . بيامدند و جامه هاى درشتتر پوشيده و عمامه هاى خز به سر اندر بسته و مطرقه ها برگرفته . ملك ديگر بفرمود تا بازگشتند و كس سخن نگفت . ملك گفت : امروز چگونه ديديد اين مردمان ؟ گفتند : امروز به مردان بهتر مانند ، و همان مردماناند كه دى ديديم . روز سوم همچنان بخواندشان . ايشان برفتند و با جامه هاى حرب و سلاحها پوشيده و خود بر سر نهاده و شمشيرهاى درافگنده و نيزه ها در دست گرفته و كمان را در بازو افگنده ، بر اين گونه بر اسبان نشسته و پيش ملك آمدند . ملك چون از دور ايشان را بديد هول آمدش از آن شكوه و هيبت و سلاح ايشان . ملك بفرمود تا بازگشتند پيش از نشستن . ملك گفت : چگونه همى بينيد اين مردمان ؟ گفتند : و الله كه ما هرگز مردم نديديم چنين از دلاورى و مردى و هيبت . پس ملك كس فرستاد و گفت : يكى تازى به من فرستيد كه از شما فاضلتر و داناتر است . ايشان هبيره را بفرستادند . ملك او را گفت : شما مملكت من و سلطانى [ 307 a ] من نديديد ، و كس نيست كه مرا از شما بازدارد ، و شما به شهر من اندريد همچون خايه به دست مردى اندر . و من از تو چيزى بخواهم پرسيدن اگر مرا راست بگويى و اگر نه ترا و يارانت را همه بكشم . گفت : بگوى . ملك گفت : نخستين روز كه پيش من آمديد چرا بدان حال زى من آمديد و دوم و سوم همچنان . گفت ما روز نخستين بدان لباس آمديم كه پيش زنان و فرزندان شويم ، و روز دوم چنان آمديم كه پيش بزرگان و اميران شويم ، و روز سديگر چنان آمديم كه پيش حرب دشمن شويم . ملك را از آن عجب آمد . پس گفت : نيكو گفتى ، اكنون به نزديك قتيبه بازگرديد و بگوييد كه بازگردد كه من حرص او دانم و نيك و بد او همى شناسم ، و اگر نه كس فرستم تا شما را و او را هلاك كند . هبيره گفت : چگونه